نیمه دی ماه1390 و کارهای تو
پانزده دی ماه که سالگرد عقد ما بود
شما هم شدی یک سال و نُه ماه به سلامتی
شب سالگرد ازدواجمون اون کیک کوچولو رابا انگشتهای کوچولوت کنده کاری میکردی

دُخی جونم
کم کم داره یک رگه هایی از خانمی و عاقلی تو در وجودش هویدا میشه
اما مثل شهاب سنگ میره میاد...خیلی ماشاا پر انرژی هستی و خیلی سربه سرم میذاری و منم کم آوردم شدید و گاهی کار به گریه های من میرسه و درد و دل با مامانم و دلداری مادرانه مامانی تو
توی ماشین همش داری جیغ میزنی که :آدَنگ آدَنگ یا میخوای پشت فرمون بشینی که این حرفها رو با هم نداریم حتی اگر 1 ساعت پشت سرهم گریه کنی و جیغ بزنی
همچنان به فیلم خاله سوسکه علاقه مندی و کنترل dvdرا میاری به من میدی میگی : دودگه (سوسکه)
همچنان پیمونه های شیرت را به ترتیب از 1 تا 5 میشماری و طوطی وار تکرار نمیکنی و میدونی شمارش چیه
و گاهی خودت به خودت میگی : اِک.. دووو.. ته ...بعدش یا از جایی میپری یا چیزی رو پرت میکنی.
آواز میخونی همچنان
فلوت میزنی همچنان
ساز دهنی میزنی همچنان
ادای مارو در میاری همچنان
به رقص علاقه مندی و نسبت به هرنوع آهنگ و هماهنگ با ریتم اون خودتو تکون میدی و میرقصی
خوب میخوری ماشاا
دندون داری در میاری و آسیای هات کامل در اومده و نیش و بغلیش مونده.
توی کوچه ، پاساژ ها و خیابان برای خودت جیلان میدی و توجه همه را جلب میکنی به شدت.
دیروز خونه بابایی بودی و اشاره کردی به مامانم که بریم توی اتاق
(عادت داری که هل میدی و راهنمایی میکنی به مکان دلخواهت)
و بعد در اتاق را بستی و اشاره کردی پوشکتو عوض کنند و اصولا دوست نداری موقع تعویض پوشک بابات هم تورو ببینه و اگر خدایی نکرده افشین مثلا تو اتاق داره با من حرف میزنه و من تورو عوض کنم ، چنان جیغ میزنی و دعواش میکنی که بره بیرون و اتاق و میزاری روی سرت که بیا ببین و این عادت تقریبا از 14 ماهگیت بود .
ذکر غزاله گفتن از 24 ساعت، 12 ساعت توسط تو انجام میشه ..حتی وقتی توی خوابی موقع این دست و اون دست شدن میگی : اداله
به دکمه پرس شده روی مبل خونه مامانی اشاره کردی و دکمه لباست که اینا مثل هم هستند.
سعی داشتی بری روی مبل و کریستال های آویزون شده از لوستر را باز کنی که خدارا شکر دستت نرسیده .
همچنان میانه خوبی با سام داری و همبازی خوبی هستید اما گاهی چشم بچه مردم را میخوای در بیاری اونم فقط چشم غره میره بهت .
داریم کمو بیش با هم حالت ها و میمیک صورت را کار میکنیم و از بالا انداختن لنگه لنگه ابرو شروع کردیم و هماهنگ با ریتم موسیقی این کارو میکنیم...
اما خودت سه ماهی هست که رو به آینه می ایستی و خیلی ادا در میاری و انواع میمیک صورت را انجام میدی . مثل خنده - گریه - زبون درآوردن - اخم کردن - نمایش انواع حالتهای لب و دهن و ...
عمه را فقط عمه من میدونی و هرکی به اسم عمه من باشه بهش میگی : عمه
پریروز یکی از دوستهامون اینجا بود و منم بهت گفتم به جای عمو بهش بگی دایی چون هم دایی نداری و هم اینکه یک جورهایی فامیل دوریم و خیلی هم پسر خوبیه و دوستش دارم و شما مدام گفتی: دای
و امروز که داشتم با مادرش تلفنی صحبت میکردم به زور گوشی رو ازم گرفتی و گفتی: الو دای دای دای
اما دلت میخواست دایی نره تو اتاقت و روی تخت یکنفره اتاقت بخوابه و از سر شب منو هل دادی به سمت اتاق خوابت و گفتی لالا که مبدا سروکله اون روی تخت مهمون پیدا بشه (جلل الخالق)
هرجا زباله میبینی میگی اوبه (گربه) و متاسفانه گربه را با زباله شناسایی میکنی
و این روزها روزگار داره اینجوری میگذره:
قیمت طلا و دلار این روزها دچار نوسان و تورم هست و اوضاع روحی مردم بهم ریخته و کلا فکر کنم امثال عید طورب بشه که همه ما به نوعی حسرت عید پارسال را بخوریم
نوا و صدای طبل جنگ میاد که امیدوارم خدا رحمتش را به همه ما ارزانی کند و نمیخواد چیزی رو ارزان کنه همون رحمت و بزرگیش را ارزانی کنه ، کفایت میکنه
این اختلاس ها هم که شده قوز بالا قوز
آرامش را نمیدونم سیخی میفروشند یا کیلویی یا متری ؟ اصلا آرامش هست که بفروشند
این روزها نمیدونم همش توی ذهنم قصه های کودکیم رو که شنیدم یا برام خوندن را به یاد میارم و گاهی قسمتی از دیالوگ ویا شعر ها را مدام دارم زمزمه میکنم
دیروز تو خیابون گیر داده بودم به این قسمت از دیالوگ های شهر قصه یا همون خاله سوسکه که شاید بیشتر از صد بار در بچه گی شنیدمش:
میروی و مژگانت فتنه ها می انگیزد.
می روی و می ریزی خون خلق و می دانی
خدا منو قربونت کنه ایشالا
قربون چشمونت کنه ایشالا
کجا می ری فلونی.
ترسم بری و بمونی


نیمه دی ماه1390 و کارهای تو
